رباعی

آنی که به صد شفاعت و صد زاری (1665)

آنی که به صد شفاعت و صد زاری
بر پات یکی بوسه دهم نگذاری

گر آب دهی مرا اگر آتش باری
سلطان ولایتی و فرمانداری

از آب و گلی نیست بنای چو توی (1666)

از آب و گلی نیست بنای چو توی
یارب که چه هاست از برای چو توی

گر نعره زنانی تو برای چو ویی
لبیک کنانست برای چو توی

از جان بگریزم ار ز جان بگریزی (1668)

از جان بگریزم ار ز جان بگریزی
از دل بگریزم ار از آن بگریزی

تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز
تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی

از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی (1669)

از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی
وز صحبت کبریت تو آتش گردی

تو جهد کنی که ناخوشی خوش گردد
او خوش نشود ولی تو ناخوش گردی

از خلق ز راه تیزهوشی نرهی (1670)

از خلق ز راه تیزهوشی نرهی
وز خود ز سر سخن‌فروشی نرهی

زین هر دو اگر سخت نکوشی نرهی
از خلق و ز خود جز به خموشی نرهی

از رنج و ملال ما چه فریاد کنی (1671)

از رنج و ملال ما چه فریاد کنی
آن به که به شکر وصل را شاد کنی

از ما چه گریزی و چرا داد کنی
زان ترس که وصل را بسی یاد کنی

از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی (1672)

از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی
بر تو زند آفتاب و رنجور شوی

پیش و پس عاشقان چو سایه میدر
تا چون مه و آفتاب پرنور شوی

از شادی تو پر است شهر و وادی (1673)

از شادی تو پر است شهر و وادی
از روی زمین و آسمان را شادی

کس را گله‌ای نیست ز تو جز غم را
کز غم همه را بداده‌ای آزادی

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی (1674)

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی
وز حیرت عشق گول و نادان گشتی

از بسکه به مردی ز غمش جان بردی
وز بسکه بگفتی غم آن آن گشتی

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی (1675)

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی
شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی

نقاش ازل نقش کند هر طرفی
از بهر قرار دل من تبریزی