رباعی

آن خوش باشد که صاحب تمییزی (1655)

آن خوش باشد که صاحب تمییزی
بی‌آنکه بگویند و بگوید چیزی

بی‌گفت و تقاضا برسد مهمانرا
تروندهٔ خوش ز صاحب پالیزی

آن دل که به یاد خود صبورش کردی (1656)

آن دل که به یاد خود صبورش کردی
نزدیک‌تر تو شد چو دورش کردی

در ساغر ما زهر تغافل تا چند
تلخیش نماند بس که شورش کردی

آن را که نکرد ز هر سود ای ساقی (1657)

آن را که نکرد ز هر سود ای ساقی
آن زهر نبود می نمود ای ساقی

چون بود رونده شد نبود ای ساقی
می‌ها نوشد ز بحر جود ای ساقی

آن رطل گران را اگر ارزان کنیی (1658)

آن رطل گران را اگر ارزان کنیی
اجزای جهان را همگی جان کنیی

ور زان لب خیره شکرافشان کنیی
که را به مثال ذره رقصان کنیی

آن روز که دیوانه سر و سودائی (1659)

آن روز که دیوانه سر و سودائی
در سلسلهٔ دولتیان می‌آئی

امروز از آن سلسله زان محرومی
کامروز تو عاقلی و کارافزائی

آن روی ترش نگر چو قندستانی (1660)

آن روی ترش نگر چو قندستانی
وان چشم خوشش نگر چو هندوستانی

پیش قد او صف زده سروستانی
پیش کف او شکسته هر دستانی

آن ظلم رسیده‌ای که دادش دادی (1661)

آن ظلم رسیده‌ای که دادش دادی
وانغمزده‌ای که جام شادش دادی

آن بادهٔ اولین فراموشش شد
گر باز نمی‌دهی چه یادش دادی

آن میوه توی که نادرِ ایامی (1662)

آن میوه توی که نادرِ ایامی
بتوان خوردن هزار من در خامی

بر ما مپسند هجر و دشمن کامی
کاخر به تو باز گردد این بدنامی

آنی تو که در صومعه مستم داری (1663)

آنی تو که در صومعه مستم داری
در کعبه نشسته بت‌پرستم داری

بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست
در دست توام تا بچه دستم داری

آنی که بر دلشدگان دیر آئی (1664)

آنی که بر دلشدگان دیر آئی
وانگاه چو آئی نفسی سیر آئی

گاه آهو و گه به صورت شیر آئی
هم نرم و درشت همچو شمشیر آئی