رباعی

از گل قفس هدهد جانها تو کنی (1676)

از گل قفس هدهد جانها تو کنی
از خاک سیه شکرفشانها تو کنی

آن را که تو سرمه‌اش کشیدی او داند
کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی (1677)

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی
وز پرخوردن ابله و بیکار شوی

پرخواری تو جمله ز پرخواری تست
کم‌خوار شوی اگر تو کم‌خوار شوی

استاد مرا بگفتم اندر مستی (1678)

استاد مرا بگفتم اندر مستی
کگاهم کن ز نیستی و هستی

او داد مرا جواب و گفتا که برو
گر رنج ز خلق دور داری رستی

افتاد مرا با لب او گفتاری (1680)

افتاد مرا با لب او گفتاری
گفتم که ز من سیر شدی گفت آری

گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست
گفتم دومش چیست بگو گفت آری

امروز مرا سخت پریشان کردی (1681)

امروز مرا سخت پریشان کردی
پوشیدهٔ خویش را تو عریان کردی

من دوش حریف تو نگشتم از خواب
خوردی و نصیب بنده پنهان کردی

امشب برو ای خواب اگر بنشینی (1682)

امشب برو ای خواب اگر بنشینی
از آتش دل سزای سبلت بینی

ای عقل برو که تو سخن می‌چینی
وی عشق بیا که سخت با تمکینی

امشب که فتاده‌ای به چنگال رهی (1683)

امشب که فتاده‌ای به چنگال رهی
بسیار طپی ولیک دشوار رهی

والله نرهی ز بنده‌ای سرو سهی
تا سینه به این دل خرابم ننهی

امشب منم و یکی حریف چو منی (1684)

امشب منم و یکی حریف چو منی
بر ساخته مجلسی برسم چمنی

جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست
ای کاش تو می‌بودی و اینها همه نی

اندر دل من مها دل‌افروز تویی (1685)

اندر دل من مها دل‌افروز تویی
یاران هستند لیک دلسوز تویی

شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی

اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی (1686)

اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی
زیرا که بهر غمیم فریادرسی

کس نیست به جز تو ایمه اندر دو جهان
جز آنکه ببخشیش باکرام کسی