رباعی

نه قافیه‌اش درست و نه وزن بجا

نه قافیه‌اش درست و نه وزن بجا
وز بدعت خویش کرده غوغا برپا

ای غلتبان از درستیت اینهمه بیم
با آنهمه نادرستت این مایه رجا؟

در قول و قرار تو وفا نیست ترا

در قول و قرار تو وفا نیست ترا
یا خود سر حال دل ما نیست ترا

گفتا: که کجا به تو درآیم؟ گفتم:
این عذر بنه کجا که جا نیست ترا

تا دور جهان قبله‌ی دل ساخت ترا

تا دور جهان قبله‌ی دل ساخت ترا
هر کس به تو کرد روی، دل باخت ترا

در پرده نهانی که کست نشناسند
هر کس که مرا بدید، بشناخت ترا

خون می‌خوری، این نه کامرانی‌ست ترا

خون می‌خوری، این نه کامرانی‌ست ترا
جان می‌کنی، این نه زندگانی‌ست ترا

ننهاد زمانه با تو از هر چه که بود
وین ماند بجا که تر زبانی ست ترا

میلت سوی دوستان نهاده‌ست چرا؟

میلت سوی دوستان نهاده‌ست چرا؟
مهرت همه با بدان زیادست چرا؟

گویی که ندارد سخنم گیرایی
پس بر سر هر زبان فتاده ست چرا؟

در کوفتمش. گفت: چنین زود چرا؟

در کوفتمش. گفت: چنین زود چرا؟
دوری جستم. بگفت: مردود چرا؟

فریادم از جفاش چون برشد گفت:
گر سوزی اندر آتشم، دود چرا؟

دردا که نگشت هر کسی محرم ما

دردا که نگشت هر کسی محرم ما
آگاه نشد به دل ز بیش و کم ما

آنی که نشاندمش سخنها در گوش
دیدم که زدور خنده زد بر غم ما

بنهفت رخ از من گل مهتاب مرا

بنهفت رخ از من گل مهتاب مرا
بشکست دلم بچشم چون خواب مرا

بودم که به گریه ام به من آید لیک
چندان بگریستم که برد آب مرا

گر چند چو تو پشت دولا نیست مرا

گر چند چو تو پشت دولا نیست مرا
در زیر قبا، چند قبا نیست مرا

یک لحظه ز دوست، دل جدا نیست مرا
صد شکر، که یک حرف، دوتا نیست مرا

یک چند به گیر و دار بگذشت مرا

یک چند به گیر و دار بگذشت مرا
یک چند در انتظار بگذشت مرا

باقی همه صرف حسرت روی تو شد
بنگر که چه روزگار بگذشت مرا