رباعی
دیدم که به خواب غولی افتاده به پشت
پیدا به سرشانه ش رگهای درشت
اولی غزلی خواند و پس آنگاه رثاء
یعنی که مرا چون تو خیال او گشت
آمد به برم اگر چه چون خواب گذشت
وز پیش دو دیده ام چنان آب گذشت
تا در نگرم که بود و چه گفت و شنید
دانستم شب بود و چو مهتاب گذشت
خرداد
1335
گفتم : همهام عشق ، غم آلود گذشت
گفتا : همه را از آتش این دود گذشت
گفتم زپس سوختنم ؟ با من گفت :
لیک این سخت به لب بسی زود گذشت
ابجد کسی رو به حرف شیطان ننهشت
خشتی چو نهادی بنه آن دیگر خشت
در راهت شود که دهقانان گفته اند :
شیطان گرید چو سبز می بیند کشت
گفت: بنگر ولی به چشم گوشت
از من بشنو ولی به گوش هوشت
گفتم شود چشم من و ببیند گوش
گفت آنچه بیافتی شود فرموشت
خوش آمد و خانهام گر آراست ، برفت
برمن بفزود ، ور زمن کاست ، برفت
تا در نگرم کدام مرغ است به نام
افسوس که از بامم برخاست ، برفت
هیهات که آنچه بود بر باد برفت
بد کرد . گز سکوی از یاد برفت
با روی چنان آمد و با خوی چنین
مرغی که پردیه بود ، آزاد برفت
دل کاو همه شاد بود و با شاد برفت
هیهات که هرچه بود برباد برفت
می خواستی شانهای داد به من
افسوسکه آن نشان هم از باد برفت
آنکه فکند بر رهم لنگ برفت
و آنی که به من آمد چون رنگ برفت
چندان پی رفتگان مرا چشم گریست
کاندر ره سیل هم دلم تنگ برفت
آمد که فزاید به غم افزود و برفت
دوشینه به من رویی بنمود و برفت
گویند : نماید رخ ، بنمود ، اما
شب بود وز پیش ابر مه بود و برفت