رباعی
گفتا چه تو از بهشت توانی گفت؟
گفتم بود ار شبی دلی با دل جفت
گفتا بود این ولی به شوری که تراست
خواهی تو بهشت را هم از خود آشفت
گفتم: دلم از کوی تو چه سود گرفت
چون آتشم از تو تار تا پود گرفت؟
گفتا: دلت از سرشک من بی خبر است
گفتم چه کنم که آینه را دود گرفت؟
ابر آمد و روی کوه و صحرا بگرفت
از دامن دشت تا به دریا بگرفت
دنیای غمی ساخت دلم را آنگاه
آسان با من تمام دنیا بگرفت
ابر آمد و گفتم همه صحرا بگرفت
با من که دلم کرفت دنیا بگرفت
تو لیک نگفتی که دل بگرفته ی من
اندر طلب تو در کجا جا بگرفت
بس حیله گرا که روی از حق ننهفت
جز از پی سود خلق نشنفت و نگفت
صدقای سرود بین پس آنچه شنفت
گفت آری و و روز غیر بنهفت و نخفت
با دل چه بسی پند بدادم، نشنفت
بیدارتر آمد و بجا هیچ نخفت
برخاست بشد از من و چون آمد باز
دیدم چو گل از چشمش خونش که شکفت
گویند «نه دوری که تمنا کنمت»
هر شکل برآیی که تماشا کنمت
با این همه پیداست که خوش میدارم
زین حرف دل خویش که پیدا کنمت
پرسیدی از دلم؟ همه رفت به باد
پرسیدی از نشان ؟ مرا نیست به یاد
میپرسم از کار کون؟ آری من
با آنکه غمینم زغمت هستم شاد
آن ماه که انش نه خاموشم باد
در هر نفس آوایش در گوشم باد
چنداش دل سوخت به من دوش که گفت:
سوداش خدا کند فراموشم باد
مائیم و در این دایره چون گرد به باد
آنگاه فتاده در کف آن استاد
استادم و لیک اوستاد من و تو
داند که چه می برد و چه خواهد که نهاد