رباعی
جان با تن من دوش به دعوا افتاد
این زاو گله کرد و این گله زاو بگشاد
مسکین دل من که راه بر کوی تو داشت
افتاد و شکست و خون اورفت باد
از دست غمت دست به دستم افتاد
تا چشم برآن دو چشم مستم افتاد
بر پای شدم که دست بر کار شوم
از کوشش بیشتر شکستم افتاد
باد آمد و باغ را به طوفانی داد
درها بشکست و ره به ویرانی داد
گفتی که پس طوفان چه گرفتند حساب؟
دیوی شد و جای خود به شیطانی داد
چندانکه ز عیب بستنی بر من شاد
وز کار خراب من تو مانی آباد
صد چندان من به کار خود شادم از آنک
طبع من با طبع تو یکسان نفتاد
عمری همه خواندم و نبردم از یاد
عمری دل من راهم در پیش گشاد
دانی پس هرچه رفت فرجام چه شد؟
شاگردم بر سر من آمد استاد!
تیک تیک چه به شیشه شب پره میکوبد
آشوب زده است و باد می آشوبد
دستی ز گریبان سیاه دریا
بیرون شده تا هر بد و نیکی روبد
شوریده مشو که هر چه بر میگردد
هر چیز به فرجام دگر میگردد
شوریده ی بینوا کسی هست که او
چشمش به گیا فتاده خر میگردد
ابجد همه کارها دگر میگردد
هر ساخته ای زیر و زبر میگردد
آنگاه به دوزخ جهان مردم را
بر حال نخست کار بر میگردد
با گل گفتم به گل چه کس پیوندد ؟
بشنید دلم دیدم کاو میخندد
گفتم چه زنی خنده؟به من گفت که گل
دربست اگر به خلق خود گل می گندد
گفتم قد تو؟گفت تماشا دارد
گفتم رخ تو؟ گفت چه کس تا دارد
گفتم به که این دوات بود ارزانی ؟
گفت آنکه مرا با خود تنها دارد