رباعی
حیف است که چون کوزه بمانی خوش
تا آنکه چه کس تو را کشد بر سر دوش
چون رود روان باش به طبع رفتار
برخیز و بیاشوب و بفرسای و بکوش
از گوشه ی طاق خانهام شمع خموش
در گوشم قصهایش بود از شب دوش
او قصهی خود گفت و برفت، اما من
تابوت سخنهاش هنوزم بر دوش
آمد به درم سرخوش و مست و مغشوش
گفتا به من ای عاشق سرتا پا هوش،
وجدی کن و جامی ده و آور سخنی
گفتم زمنی امشب؟ گفتا خاموش
شب مینهدم هزارها نکته به گوش
می جوشد و می آیم با وی در جوش
چون صبح همی خواهد کز من برود
می بندد راه حرف، یعنی خاموش
خواهم که پیام من رسانیش به گوش:
کاینگونه که می جوشی با دوست، مجوش
اما چوسخن گفت، سخن بیش مکن،
ور زآنکه سخن نگفت، میمان خموش
گوشم نگرد، به شنودم چشم چو گوش
بر من چو وحوش، آدم، آدم چو وحوش
در آن چه نه در جوش، عیان بینم جوش
دردا که همین، شمع مرا کرد خموش
گل گفت چرا باد نخواندم در گوش
برداشت ندا باد چرا ای گل جوش
ابر آمد و گفت هر چه نوبت دارد
مرگ از پس پرده زد غریوی که خموش
گفتم چه کنم؟ گفت مرا میشو گوش
گفتم چه حکایت است؟ گفتا خاموش
گفتم چه غم افزود به من؟ گفت بخر
اما به همه کس این خریده مفروش
گوشم همه چشم گشت و چشمم همه گوش
تا آنکه به دو در نگرم دوش به دوش
دل داد ندا که راه بی من مسپار
جان گفت مرو با وی با اینهمه جوش
گفتم: چه کند با من موی سیهش
گفتا: به من آر تا گشایم گرهش
گفتم که خدایا به دلش رحم انداز
گفتا: بدهش صبر خدایا به رهش