رباعی
برنامدم از جور تو با تو کم و بیش
رفتم بر دل رامش دارم با خویش
آشفت و بیازرد و فغان برزد و رفت
دانستم کآسوده نماند درویش
یک مرد پدید آمد بس دور اندیش
مرد دگری آمد وارسته ز خویش
باری پس این معرکه دانی که چه شد؟
آزاده نداند ره خود از پس و پیش
آمد سحر و مراست مصحف در پیش
آنگاه چراغی چو چراغ دل خویش
ورد سحر اهل دلش، همره باد
یارب تو بپرهیزش از هر کم و بیش
آمد به سحر در برم آن دور اندیش
بنهاد مرا چراغ و مصحف در پیش
میخواست بداند که چه می خوانم، لیک
او بود چو آب و منش آتش در پیش
میپرسیم اندر قفس از حال پریش؟
خون میخورم ارچند مرا دانه به پیش
جان از تن من به سوی جانانم رفت
خواهی همه دانه کم کن و خواهی بیش
چشمش همه میرفت پی حاصل خویش
از رفتن نازک پسر جاهل خویش
از دور وداع را علامت کردند،
او دست تکان داد، من اما دل خویش
یوش مرداد 1336
گفتم سخنی بگوی، گفتا: به چه شرط؟
گفتم قدمی بپوی، گفتا: به چه شرط؟
گفتم: که نه می گوی و نه می پو با من،
اما دل من بجوی گفتا: به چه شرط؟
باز از بر گل، لاله برافروخت چراغ
وز ابر شبانه، باغ تر داشت دماغ
خرم دل آن کسی که چون لاله به داغ
بیدار نشست و داغ را جست سراغ
گفت ابر بهار با گل ای شاهد باغ!
از خونت برجبین که بگذاشته داغ؟
گل گفت: دلم چو با زبان گشت یکی
زینگونه بر افروخت مرا همچو چراغ
گفتم: نفسی درآی با من سوی باغ
گفتا که: مرا نیست در این کار دماغ
دانستم از چه شرم بودش که به شب
در خانه ی خویش هم نیفروخت چراغ