رباعی

می‌خندم از گریه‌ی سنگین چو صدف

می‌خندم از گریه‌ی سنگین چو صدف
خواهی برجام دارم و خواهی به اسف

از خنده مرا گریه گشاده است از چشم
وز گریه مرا خنده نمانده است به کف

صدبار به سر زد و صدبار به دف

صدبار به سر زد و صدبار به دف
در معرکه خلق را به هم ساخت طرف

پوشیده ولی زهر که در گوشم گفت:
از این همه ام تلاش بودی تو هدف

پیوست به من به موی چون مشگ به برف

پیوست به من به موی چون مشگ به برف
بگسست ز من، مرا از او هیچ نه طرف

القصه درآمد شدنش عمری بود
کافسوس از آن بماند و با آن دو سه حرف

در شمع فسرده دوش دیدم چو دقیق

در شمع فسرده دوش دیدم چو دقیق
گفتم به وی ای مجلس افروز رفیق!

کو آن دل سوزان شب دوشت؟ گفت:
رفته ست و در آب دیده اش گشته غریق

گل زد به گریبانش از شادی چاک

گل زد به گریبانش از شادی چاک
شادی ز گریبانش افتاد به خاک

گفتم که به وام شادی از او گیرم
رفتم بر گل، ولیک گل بود هلاک

زیک زیک به نهفت خود چه می‌خواند: زیک

زیک زیک به نهفت خود چه می‌خواند: زیک
بگرفته دلش به من همی ماند زیک

گویی به شبی قافله ای می گذرد
زیک زیک چه نهفته ها که می داند زیک

دیوی دیدم نشسته با دیوی تنگ

دیوی دیدم نشسته با دیوی تنگ
این بر کف ساغریش، آن برکف سنگ

درویشی در آرزوی صلح دو دیو
ای وای از این زمانه ی پر نیرنگ

گفتم دلم از دهان تنگت شده تنگ

گفتم دلم از دهان تنگت شده تنگ
گفتا فشرد به تنگنا، سنگ ز سنگ

گفتم اگر آغوش تو بگشاید گفت:
نیما دگرت نیست در این حنا رنگ

جانا دلت از چه با دل من در جنگ

جانا دلت از چه با دل من در جنگ
از بهر خراج آن لب مرجان رنگ؟

روزی مرا تنگ اگر خواهی، خواه،
روزی به لبت، لیک چرا خواهی تنگ؟

گفتم مشتاب در ره، ای صلح تو جنگ

گفتم مشتاب در ره، ای صلح تو جنگ
تو عمر منی عرصه مکن بر من تنگ

گفتا سخن به جای گفتی، اما
در کار سفر قافله کم کرد درنگ