رباعی
میباش در این زمانه با او همه رنگ
با هر سره و ناسره اندر نیرنگ
یا آنکه برآی با خود ار بتوانی
می بین و مگوی و می گذر با دل تنگ
گر از رخ خورشید بپردازی رنگ
بر عرش برین بقدر بنهی اورنگ
راهی نبری به جای تا نگذاری
این غرگی از دماغ و این تیغ ز چنگ
گفتم: چه بکار بست رنگ آن نیرنگ
کز من همه کاهی، به رخ افزایی رنگ؟
گفت: از دل آبگینه ی نازک توست
گفتم: چو شناسیش بپرهیز از سنگ
گرچه به زبان موی بر آرم از سنگ،
ور چه به سخن آینه از صد فرسنگ
افسوس که می ناید بر لب ز هزار
دردا، که هزارم ز نگفتن دلتنگ
چندین چه غم از زمانهی ناهمرنگ
می آی به جان خویش کافتاده به تنگ
چندان که زمانه را زبر زیر کنی
این کوه نماید به تو سنگ از پس سنگ
گوید بره: کی خریدم؟ این گرگ آن گرگ؟
با حرف که من چریدم؟ این گرگ آن گرگ؟
آنگاه کدام جانور خو به فریب
راهم زد و بر دریدم؟ این گرگ آن گرگ؟
صدقای سرود کز بر عرش کمال
می تافت چو آفتاب از جاه و جلال
با جلوه ی خورشید تو از ما رخ تافت
تا تو چه کنی با وی ای کان جمال
در کار تو بیدریغ آوردم دل
با دل گفتم ز هر چه داری بگسل
در راه بیابان غمت الحاصل،
هم دل شد و هم نشان و هم سر منزل
گشتم من از تو مست، یعنی غافل
شد از تو خراب خانه ام، یعنی دل
افتاد دلم بر آب یعنی به سرشک
دودی شد و رفت گشت یعنی زائل
دیدی که چه گشت کار آن گل اندام
با آنهمه وعده اش اشارت سوی جام
طوفان شد و شب آمد، تشویش و گریز
او از سر جو فتاد و من از لب بام!