رباعی

آمد برم آن نگار چون ماه تمام

آمد برم آن نگار چون ماه تمام
کز روی بهار با تو دارم پیغام

پرسیدمش از حال گل، آورد عتاب:
با اینهمه ام گل، چه بری از گل نام؟

چون نقطه ز من معنی هر حرف تمام

چون نقطه ز من معنی هر حرف تمام
چون حرفم کز من همه آراست کلام

خواهی همه نقطه خوان و خواهی حرفم
این صفحه بدون من نمی گشت بنام

یک جمع برآنند که گردند بنام

یک جمع برآنند که گردند بنام
یک جمع بر آن که بهره گیرند بکام

من بر سر آنم که گرم دست دهد
دانم که در این شبت کجا هست مقام

با دل به همه زیر و زبر تاخته‌ام

با دل به همه زیر و زبر تاخته‌ام
گر یافته ام وگرنه خود باخته‌ام

گر شعرم در قبول طبع تو نبود
این شعر زمان است که من ساخته‌ام

از شعرم خلقی به هم انگیخته‌ام

از شعرم خلقی به هم انگیخته‌ام
خوب و بدشان به هم در آمیخته‌ام

خود گوشه گرفته ام تماشا را کآب
در خوابگه مورچگان ریخته‌ام

با یاد تو من به حرف آمیخته‌ام

با یاد تو من به حرف آمیخته‌ام
بی یاد تو من ز حرف بگسیخته‌ام

روزی اگر از چشم تو افتم، چو سرشک
برگوشه ی دامن تو آویخته‌ام

از هر کس گوشه کرده بگریخته‌ام

از هر کس گوشه کرده بگریخته‌ام
وز هرچه نه دمساز بگسیخته‌ام

چون هیچکس آزاده ندیدم چون وی
پوشیده به دامان وی آویخته‌ام

گفتم که چو آتشی برانگیخته‌ام

گفتم که چو آتشی برانگیخته‌ام
گفتا که چو باد برتو آویخته‌ام

گفتم اگر آب چشم بنشاند گفت
هیهات که با خاک تو آمیخته‌ام

دل ندهم از تو روی تا برتابم

دل ندهم از تو روی تا برتابم
روئی نه که بی روی تو آسان خوابم

قفلم به زبان است و حدیث تو به گوش
با یاد تو من دمی مگر دریابم

او را به هزار گونه آراسته‌ام

او را به هزار گونه آراسته‌ام
بروی همه افزوده ز خود کاسته‌ام

چون نام لبش بر لب من می‌گذرد
آزرده بماند که چرا خواسته‌ام