او را به هزار گونه آراستهام
-
اندازه متن
+
او را به هزار گونه آراستهام
بروی همه افزوده ز خود کاستهام
چون نام لبش بر لب من میگذرد
آزرده بماند که چرا خواستهام
او را به هزار گونه آراستهام
بروی همه افزوده ز خود کاستهام
چون نام لبش بر لب من میگذرد
آزرده بماند که چرا خواستهام
یک مرد پدید آمد بس دور اندیش مرد دگری آمد وارسته ز خویش
باری پس این…
رازیست که آن نگار میداند چیست رنجی ست که روزگار می داند چیست
آنی که چو…

