رباعی
بس گفتم و حرف تو نیامد به لبم
از گفتن خود لاجرم اندر تعبم
تو لیک نگفتی به چه روزی آیی
من نیز نگفتم به چه بگذشت شبم
راهی ننمود، تا کرانی طلبم
خطی نگذاشت، تا نشانی طلبم
کوشیدن من زمان زمن کرد طلب،
خود نیز نماند تا زمانی طلبم
گرچند بدیدم آنچه کان دانستم
در دیدن، دیده را همی مانستم
ای کاش نه خواندمی نه دانستمی ایچ
شایسته نبود آنچه می شایستم
صد جام به دست آمدم و بشکستم
صد در به رخم گشود و من در بستم
چون نام تو آمد به میان دانستم
زنهارم دادی و به ره بنشستم
هرچند که گفتم و همه در سفتم
یک حرف از آنچه بود، من ناگفتم
حاصل که به یاد تو بسی آشفتم،
و آخر به تن خسته به کنجی خفتم
با وی سخن از حرف نهان میگفتم
زآن درد که بود از او به جان میگفتم
گفتا چه سخن دراز داری، اما
از شرم یکی دو در میان میگفتم
یک روز مباد و هر بلایی بادم
روزی که به دل بی غم رویت، شادم
روزی که به رویت ای وطن می نگرم
ویران تو ارزد به هزار آبادم
هرجا شدم از پای نشان بنهادم
هر در که زدم، سوز بجان بنهادم
خود دانی و باز پرسی ای راحت جان
با خلق چه حرف در میان بنهادم؟
با آنکه به سر نه شاخ و بر پشت نه دم
در حیرتم از هیکل در صورت خم
با او نه کسی راست سروکار ، ولیک
در دهکده گویند که: گاوی شده گم
چندانم کوفتی که هموار شدم
چندانم خواندی که من از کار شدم
باور مکن افسوس کسی آن سازد
کزتو برم و با دگری یار شوم