بس گفتم و حرف تو نیامد به لبم
-
اندازه متن
+
بس گفتم و حرف تو نیامد به لبم
از گفتن خود لاجرم اندر تعبم
تو لیک نگفتی به چه روزی آیی
من نیز نگفتم به چه بگذشت شبم
بس گفتم و حرف تو نیامد به لبم
از گفتن خود لاجرم اندر تعبم
تو لیک نگفتی به چه روزی آیی
من نیز نگفتم به چه بگذشت شبم
گفتم همه خفتهاند و بیداری نیست جز مرغ سحر با من هشیاری نیست
گفتا مگرت کار…
ابجد همه کارها دگر میگردد هر ساخته ای زیر و زبر میگردد
آنگاه به دوزخ جهان…

