رباعی
سر کرد نوایی که همه گوش شدم
وز خود شدم و خودی فراموش شدم
القصه در آن سحر که من بودم و او
حرفی به من آموخت که خاموش شدم
دل سنگ شد و سنگ چو فولاد شدم،
با اینهمه از غمت ز بنیاد شدم
خواهی بشکن خواهی آنرا مشکن
بر باد شدم، تو را چو از یاد شدم
هر نیک و بدی همه فراموش شدم
هر وصفی را به وصف تو گوش شدم
چون دور سخن رسید با من، بر من
بردی نگهی چنان که از هوش شدم
از راه برون سوی درون میکشدم
در خانه ی من به سیل خون میکشدم
تا آنکه ز من حساب بر گیرد نیک
این راهزن از خانه برون میکشدم
هردم که هوای کار کمتر دارم
طبع از پی کار سهل تر بگمارم
اشکال رباعی و غزل یا قطعات
ماننده ی آب بر ورق می بارم
روز خود در راهش شب میدارم
شب با غم او دل به تعب میدارم
هرچند به صد گونه تمنام دهد
بنگر ز چه کس من چه طلب میدارم
خواهم به هزار عیب در پیوندم
هر طعن ز بیگانه به دل بپسندم
جامی که دهد غیرم از کف بدهم
زهری که رسد از توبه جان بربندم
گفتم ز سفیدی و سیاهی دارم
ور زانکه زمن هزار کاهی دارم
من اینهمه ام داشتن با دل بود
لیکن چو ربودیم چه خواهی دارم
در چشم تو گر ز سنگ ناچیزترم
هرقدر پرانندم پرخیزترم
من تیغم، اگر بیشترم ساید خلق،
در کار خود آماده تر و تیزترم
گفتی که چرا به خویش باشد نظرم
با دل همه بسته ام نه از او به درم
دل آینه شد مرا و روی تو در آن
در آینه بر روی تو من می نگرم