رباعی

در نیم شبم چرا به سر می‌آئی

در نیم شبم چرا به سر می آئی
ای آنکه ز دور در نظر می آئی

خواهی به کسان گویم کز هر کاری
چون خواست دل تو خوب بر می آئی

بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی

بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی

تر کردم لب با دل آتش زائی

بنگر چه مرا شد به سر از یک نم آب

افتاد گذارم بسوی دریائی

گویند به دل غمش نیندوخته به

گویند به دل غمش نیندوخته به
از آتش عشق، دیده بر دوخته به

من حكمت این ندانم، اما دانم
در ظلمت راه شمع افروخته به

برخیز بتا بیا ز بهر دل ما (1)

برخیز بتا بیا ز بهر دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم
زآن پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

 

 

 

 

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را (2)

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را

 

 

قرآن که مهین کلام خوانند آن را (3)

قرآن که مهین کلام خوانند آن را
گه‌گاه نه بر دوام خوانند آن را

بر گِردِ پیاله، آیتی هست مقیم
کاندر همه‌جا مدام خوانند آن را

 

گر می نخوری طعنه مزن مستان را (4)

گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می‌نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را

 

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا (5)

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طرب‌خانهٔ خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا

ماییم و می و مُطْرِب و این کنجِ خراب (6)

ماییم و می و مُطْرِب و این کنجِ خراب
جان و دل و جام و جامه پُر دُردِ شراب

فارغ ز امیدِ رحمت و بیمِ عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

 

[pars-player mp3=”https://media.pelicanacademy.ir/khayyam/Ali%20Kermanshahi%20-%20Bidad.mp3″ id=”31202688″]

آن قصر که جمشید در او جام گرفت (7)

آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟