بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی
-
اندازه متن
+
بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی
تر کردم لب با دل آتش زائی
بنگر چه مرا شد به سر از یک نم آب
افتاد گذارم بسوی دریائی
بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی
تر کردم لب با دل آتش زائی
بنگر چه مرا شد به سر از یک نم آب
افتاد گذارم بسوی دریائی
باور مکن اینکه رنگ پایان گیرد یک خشت نهاده سر به سامان گیرد
سامان هرآنچه هست…
چندانم کوفتی که هموار شدم چندانم خواندی که من از کار شدم
باور مکن افسوس کسی…

