بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی
-
اندازه متن
+
بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی
تر کردم لب با دل آتش زائی
بنگر چه مرا شد به سر از یک نم آب
افتاد گذارم بسوی دریائی
بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی
تر کردم لب با دل آتش زائی
بنگر چه مرا شد به سر از یک نم آب
افتاد گذارم بسوی دریائی
گفتم نگهی ، گفت هوا روشن نیست گفتم قدمی ، گفت زمین گلشن نیست
گفتم دردا…
میخواست که با من به جدل برخیزد با او نستیزیده، به من بستیزد
بیچاره ندانست که…

