مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

تا سر نشود یقین که سرکش نشود (608)

تا سر نشود یقین که سرکش نشود
وان دلبر برگزیده سرکش نشود

آن چشمه آبست چه آن آب حیات
آب حیوان نگردد آتش نشود

تا گوهر جان در این طبایع افتاد (609)

تا گوهر جان در این طبایع افتاد
همسایه شدند با وی این چار فساد

زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت
همسایهٔ بدخدای کس را ندهاد

تا مدرسه و مناره ویران نشود (610)

تا مدرسه و مناره ویران نشود
اسباب قلندری بسامان نشود

تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود
یک بندهٔ حق به حق مسلمان نشود

نایی ببرید از نیستان استاد (611)

نایی ببرید از نیستان استاد
با نه سوراخ و آدمش نام نهاد

ای نی تو از این لب آمدی در فریاد
آن لب را بین که این لبت را دم داد

بانگ مستی ز آسمان می‌آید (612)

بانگ مستی ز آسمان می‌آید
مستی ز فلک نعره‌زنان می‌آید

از نعرهٔ او جان جهان می‌شورد
کان جان جهان از آن جهان می‌آید

تنها بمرو که رهزنان بسیارند (613)

تنها بمرو که رهزنان بسیارند
یک جان داری و خصم جان بسیارند

خصم جان را جان و جهان میخوانی
گولان چو تو در این جهان بسیارند

تو جانی و هر زنده غم جان بکشد (614)

تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
هر کان دارد منت آن بکشد

هرجان که چو کارد با تو در بند زر است
گر تیغ زنی از بن دندان بکشد

تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود (615)

تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود
تو غرق زیانی و زیانت همه سود

گوئیکه مرا نیست به جز خاک بدست
ای بر سر خاک جمله افلاک چه سود

تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید (616)

تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید
از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید

آن پوست نگر که مغزها را بخلید
و آن پرده نگر که پرده‌ها را بدرید

جامی که بگیرم میش انوار بود (617)

جامی که بگیرم میش انوار بود
بیتی که بگویم همه اسرار بود

در هر طرفی که بنگرد دیدهٔ من
بی‌پرده مرا ضیاء دلدار بود