مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
از عاشق بدنام بیا ننگ مدار
ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار
از دردی خم به جز مرا دنگ مدار
ای خونی خونخواره ز ما چنگ مدار
امروز من از تشنه دهانی و خمار
نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار
میآیم و میروم چو انگور افشار
آخر قدح شیره به عصار بسیار
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر
طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر
پندار که نطفهای نینداخت پدر
انگار که گلخنی نپرداخت قدر
ای آمده ز آسمان درین عالم دیر
و آورده خبرهای سموات به زیر
ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر
یارب تو بده دمدمه پنجهٔ شیر
ای آنکه دلت باید بر وی مگذر
زاهد شو و از چشم به خوبان منگر
اما چه کند چشم که بیرون و درون
بیچارهٔ عشق اوست بیچاره نظر
ای بوده سماع آسمانرا ره و در
وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر
اما به حضور تست آن چیز دگر
مانند نماز از پس پیغمبر
ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر
اندر ره تو پای من از سر خوشتر
چون بانگ دف عشق ترا ماه شنید
مه گشت دو تا و گفت چنبر خوشتر
ای دلبر عیّار دلِ نیکوفر
از جملهٔ نیکوان توی نیکوتر
ای از شکرت دهان گلها پر زر
وز هجر، کبود پوش تو نیلوفر
ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار
گر دیده وری ز هر سه بندی زنار
در توبهٔ نیستی شو و باک مدار
کاین فقر منزه است ز یار و اغیار
ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر
ای همدم روح قدس از دم بگذر
گفتی که ز غم گریختم شاد شدم
شادی روان خود از این هم بگذر