درد مرا به یک قطره ی آب حسرت کرد

من عصایی پوسیده ام
درد راهم را به زندان ها انداخت
عیسایی به صلیب درآمده ام
درد مرا در گیر میخ ها انداخت

پیرسلطان را هم بر دار دیدم
عشق مرا مفتون چوبه ی دار کرد
حاجی بکتاش را در چمنزار دیدم
عشق مرا مراد آهویی کرد

بر هر شعله ای؛ بر هر آتشی
درد مرا اخگری کرد
بر این کوه ها؛ بر این راه ها
عشق مرا خس و خاشاک کرد

من می سوزم برای عشق
من می سوزم برای گـُل
که این آتش خاموش نشود
من می سوزم برای که؟
من می سوزم برای تو
تا دست کم تو نسوزی!

من شاعری سوخته ام
درد مرا خاکستری بر آتش ها کرد
در دشت کربلا، یک حسین هستم
درد مرا به یک قطره ی آب حسرت کرد

 

من یونس را در درون نور دیدم
عشق مرا بر درگاه او گل کرد
آن مجنون را در فرار دیدم
عشق مرا دیوانه ی لیلایی کرد

بر هر شعله ای؛ بر هر آتشی
درد مرا اخگری کرد
بر این کوه ها؛ بر این راه ها
عشق مرا خس و خاشاک کرد

من می سوزم برای عشق
من می سوزم برای گـُل
که این آتش خاموش نشود
من می سوزم برای که؟
من می سوزم برای تو
تا دست کم تو نسوزی!

در دام ظریفی هستم؛ بر سر راهم خائنان

در دام ظریفی هستم؛ بر سر راهم خائنان هستند
در غروب غریبی هستم که پشتم را سلاحی به کمین نشسته است

من در کوچه ی تو در دام نرسیدن به توام
در فراری هستم که بر چشمان ستم دیده ات نگاه نتوانم کرد

در حالی که من امشب، قلبم در دستانم
قرار بود تنها رازم را با تو بگویم

اگر این گلوله درونم را سوراخ نمی کرد
دختر، تو را برمی داشتم و می رفتم

مرا بزن؛ مرا به آن ها نده
خاکسترم را بگیر و بر راه های دور پراکنده کن

بگذار پراکنده شود بر کوه ها، بگذار پراکنده شود این عشق ما
اما تو هیچ گریه نکن و صبور باش.

در دام ظریفی هستم؛ امشب در بهار مسموم
در انتهای راهی هستم؛ به بی صدایی تمام شدن

 

آه در جایی هستم که دست به سوی دستانت دراز نمی توانم کرد
در مرگی هستم که رسیدن به آن خیال های معصوم ممکن نیست

در حالی که من امشب، قلبم در دستانم
قرار بود تنها رازم را با تو بگویم

اگر این گلوله درونم را سوراخ نمی کرد
دختر، تو را برمی داشتم و می رفتم

مرا بزن؛ مرا به آن ها نده
خاکسترم را بگیر و بر راه های دور پراکنده کن

بگذار پراکنده شود بر کوه ها، بگذار پراکنده شود این داستان ما
اما تو هیچ گریه نکن و صبور باش.

نه کوه ها فرو می ریزند و نه دیوارها

نه کوه ها فرو می ریزند و نه دیوارها
اف می کشم و می گریم؛ کجایی؟ برس
چشمه های خشکیده؛ بهارها نیامدنی
آه می کشم و می گریم؛ کجایی؟ برس

جان من کجایی تو؟
گل من کجایی تو؟
منتظرم بمان بمیرم تا
آن زمان باز آیی.

بر لباس سفیدت، بر بالش خالی ات
سر می سایم و می گریم؛ کجایی؟ برس
بر آتشت سوختم؛ و خاکستر شدم
زانو می زنم و می گریم؛ کجایی؟ برس

جان من کجایی تو؟
گل من کجایی تو؟
منتظرم بمان بمیرم تا
آن زمان باز آیی.

تو بودی آیا؟ یا که تنهائیم بود؟

تو بودی آیا؟ یا که تنهائیم بود؟
در دل تاریکی چشمان قی آلودمان را می‌گشودیم
بر زبانمان ناسزایی از شامگاه مانده
سالن‌ها، نمایشنامه‌ها، عاشقان هنر…
دغدغه هر روز من تو را به میان آدم‌ها آوردن بود
بر سینه‌ات شکوفه‌ای با بوی آمونیاک
تنهایی من؛ ای شاهدخت بدکاره من!
هر چه فرومایه‌تر باشیم بهتر!

از میخانه‌های “کوم کاپی” کامی گرفتیم
پیش رویمان “آلتین باش”، “آلتین زینجیر”، خوراک لوبیا
و افسران و تیم‌های گشت و میر غضب‌ها در پی‌مان
سحرگاهان تن لشم را در کوی و برزن می‌یافتند
چه گرم است دستان رفتگران!
با دست رفتگران تو را نوازش می‌کردم
تنهایی من؛ ای گیسو جاروی من!
هر چه کثیف و بدبوتر باشیم بهتر!

در آسمان نگریستم: طیاره‌ای سرخ رنگ
پر از فولاد و ستاره و انسان
شبی از دیوار عشق پایین پریدیم
چه بی کران بود جاییکه فرو افتادم:
بر بالینم تنها تو بودی و کائنات
نمی‌شمارم دیگر مردن‌ها و زنده شدن‌هایم را
تنهایی من؛ ای خیل ترانه‌های من!
هر چه بی‌دروغ تر سر کنیم، بهتر!

جدایی قلبم را نشئه می‌کند

دلتنگت شده‌ام
جدایی قلبم را نشئه می‌کند
مور مور می‌کند
آن چنان که
اشتیاق تو
روحم را نئشه می‌کند
خیلی هم با هم نبوده‌ایم
اما، تازه درمی‌یابم
حس بودنت
مدت‌هاست درونم را گرم کرده
نبودنت را
به یاد که می‌آورم
کار دیگر گذشته از تیر کشیدن دل
آرزو می‌کنم
آغازیدن صبح‌ها را با نوازش کردنت در خلاء

مدام
عصرها همه کار را کناری نهادن
و روبرو سخن گفتن با تو
معاشقه‌هایمان
قدم زدن‌هایمان
اشتیاق خواستنی‌ات
قهر کودکانه‌ات
چه سرسخت بودی با دیگران
وقتی مرا مدافعه می‌کردی
و چه نرم بودی
وقتی با جفتی چشم باریک
خود را به نوازش‌های دستانم می‌سپردی
با اینکه رفتنت را هیچ نخواسته بودم
ناگزیریت را دیدن
و این را به تو نگفته
گفتن «دیگر برو»
«هر چه زودتر فراموشم کنی زودتر سعادتمند خواهی شد»
چه دشوار است
ندیدنت
و شاید در مواجهه‌مان
سال‌ها بعد
از تو نگاهی غریبانه خواستن
اقناع قلبم
که عشق تازه را قدغن کرده‌ام برایش

چقدر بی‌جهت از شما ترسیده‌ام

زیباترین‌هایم در جهان
مرغان دریایی
چقدر بی‌جهت از شما ترسیده‌ام
آنجا در جزیره کاشیک
فرود آیید به رویم فرود آیید
بزنید مرا بزنید
با منقارهایتان که بوی عروس های دریایی می‌دهند
آه چه بی‌جهت از شما ترسیده‌ام

نمی‌دانم که
چون من
هم ماهی‌ام هم پرنده
اما هنوز نمی‌فهمم
چرا این همه جدا از شما نشسته ام

تا کداممان اول مرگ را خواهد کشت؟!

پشتم
می‌رود و می‌آید
نفس‌های خیس عریانت
ما نمی‌خوابیم که
زندگی هم نمی‌کنیم حتی
مسابقه می‌دهیم فقط
تا کداممان اول
مرگ را خواهد کشت؟!

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است
بی‌سبب به کسی دل‌بستن است،
آب شدن است
به وقت نگریستن به چشمانش از درون
لرزیدن است
به وقت گرفتن دستانش با تمام وجود
حتی در آغوش نکشیدن است از شرم

زیرا که در اصل همان شرم است
دوست داشتن

مرا آب‌گیرهای کوچک پرورش دادند

تو ای حرفِ زیبای الف‌با!
و تو ای کاغذ! – که زیبایی –
و تو ای قلم! – که زیبایی –

با تو از رودخانه‌ها و از بادها سخن می‌گویم
برای من:
رودخانه‌ها را پرورش بده
و آب‌راهه‌ها را باز کن
وقتی‌که من کودکِ خردسالی بودم

کودکی که اطرافِ دهان‌اش پر از لکه‌های غذا باشد –
رودخانه‌ها را در حالِ پیش‌رَوی دیدم
و قولِ رودخانه‌ها و بادها زنده است

من تکه‌یی از دهانِ توام
تو این را در گوشه‌یی یادداشت کن

تو ای دست‌نوشته‌ی زیبا!
و تو ای مرکّب! – که زیبایی –
و تو ای سرْقلم! – که زیبایی –

مرا آب‌گیرهای کوچک پرورش دادند
اگر هوای شناختن‌ام را داری
مرا از آب‌گیرها بپرس
آب از یاد نمی‌بَرَد
که برای رسمِ دایره‌ها با چه دقتی تلاش کرده است
تو برگ‌هایی را به خاطرِ من به یک‌جا جمع کن
و بسترت را چرکین نگه‌دار

من ام‌شب پای‌بندِ عقل‌ام
گیسوانِ مرا پریشان کن

نگاه کردن هم نوعی عشق است

این گونه بمان عشقم
بمان اینگونه
و تنها
به من نگاه کن
نگاه کردن هم نوعی عشق است