گفتم: مگر از مهرش دل برگیرم
-
اندازه متن
+
گفتم: مگر از مهرش دل برگیرم
مهر دگری جویم و دلبر گیرم
خندید و به من گفت که: این نیز بگو
رنجوری خویش باید از سر گیرم
گفتم: مگر از مهرش دل برگیرم
مهر دگری جویم و دلبر گیرم
خندید و به من گفت که: این نیز بگو
رنجوری خویش باید از سر گیرم
آمد به سحر در برم آن دور اندیش بنهاد مرا چراغ و مصحف در پیش
میخواست…
نه قافیهاش درست و نه وزن بجا وز بدعت خویش کرده غوغا برپا
ای غلتبان از…

