آکادمی پلیکان

این حکایت شنو که در بغداد (41-2)

- اندازه متن +

این حکایت شنو که در بغداد

رایت و پرده را خلاف افتاد

رایت از گردِ راه و رنجِ رکاب

گفت با پرده از طریقِ عتاب

من و تو هر دو خواجه‌تاشانیم

بندهٔ بارگاهِ سلطانیم

من ز خدمت دمی نیاسودم

گاه و بیگاه در سفر بودم

تو نه رنج آزموده‌ای نه حصار

نه بیابان و باد و گرد و غبار

قدمِ من به سعی پیشتر است

پس چرا عزّتِ تو بیشتر است؟

تو برِ بندگان مه‌رویی

با غلامانِ یاسمن بویی

من فتاده به دستِ شاگردان

به سفر پای‌بند و سرگردان

گفت: من سر بر آستان دارم

نه چو تو سر بر آسمان دارم

هر که بیهوده گردن افرازد

خویشتن را به گردن اندازد

کتاب رمان شب‌های روشن
مصاحبه با فروغ فرخزاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
از من بپرس
×