آکادمی پلیکان

او نامی نداشت

- اندازه متن +

مار در باغ
او خدا نبود
خرامیدن نرم و آرام بود
و خون جهنده آدم.
خونی که از بدن آدم
در حوا جاری شد
چیزی جاودانه بود
آدم سوگند خورد که عشق است
خونی که از بدن حوا
از زهدانش جاری شد
به صلیب کشیده شد
او نامی نداشت.
دیگر هیچ اتفاق نیفتاد
عشق که هرگز نمی میرد
هزار چهره و
پوست عذاب را فرو افکند.
به دارآویختن، پوستواره ای تهی.
هنوز هیچ رنجی
باغ را تیره نمی سازد
یا سرود مار را.

کتاب رمان شب‌های روشن
مصاحبه با فروغ فرخزاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
از من بپرس
×