آکادمی پلیکان

گفتم: نفسی درآی با من سوی باغ

- اندازه متن +

گفتم: نفسی درآی با من سوی باغ
گفتا که: مرا نیست در این کار دماغ

دانستم از چه شرم بودش که به شب
در خانه ی خویش هم نیفروخت چراغ

میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

تفکر خلاق
کتاب رمان شب‌های روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×