ای ساقی جان که سرده ایامی (1741)
-
اندازه متن
+
ای ساقی جان که سرده ایامی
آرام دل خستهٔ بیآرامی
مستان تو امروز همه مخمورند
آخر به تو بازگردد این بدنامی
ای ساقی جان که سرده ایامی
آرام دل خستهٔ بیآرامی
مستان تو امروز همه مخمورند
آخر به تو بازگردد این بدنامی
گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود
عمر بیعاشقی…
گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزد جان من و آن جملگان میسوزد
ور بانگ برآورم دهان…

