چون میدانی که از نکوئی دورم (1210)
-
اندازه متن
+
چون میدانی که از نکوئی دورم
گر بگریزم ز نیکوان معذورم
او همچو عصا کش است و من نابینا
من گام به خود نمیزنم مأمورم
چون میدانی که از نکوئی دورم
گر بگریزم ز نیکوان معذورم
او همچو عصا کش است و من نابینا
من گام به خود نمیزنم مأمورم
خضری به میان سینه داری در آب حیات و سبزه زاری
خضر آب حیات را نپاید…
ای نرگس پر خواب ربودی خوابم وی لالهٔ سیراب ببردی آبم
ای سنبل پرتاب ز تو…

