دل آمد و گفت هست سوداش دراز (952)
-
اندازه متن
+
دل آمد و گفت هست سوداش دراز
شب آمد و گفت زلف زیباش دراز
سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز
او عمر عزیز ماست گو باش دراز
دل آمد و گفت هست سوداش دراز
شب آمد و گفت زلف زیباش دراز
سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز
او عمر عزیز ماست گو باش دراز
بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را
گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باری ور صبح و سحر خواهی نک صبح و…

