اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر (871)
-
اندازه متن
+
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر
طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر
پندار که نطفهای نینداخت پدر
انگار که گلخنی نپرداخت قدر
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر
طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر
پندار که نطفهای نینداخت پدر
انگار که گلخنی نپرداخت قدر
مادر عشق طفل عاشق را پیش سلطان بیامان نبرد
تا نشد بالغ و ز جان فارغ…
بر گرد جهان این دل آوارهٔ من بسیار سفر کرد پی چارهٔ من
وان آب حیات…

