من بندهٔ یاری که ملالش نبود (827)
-
اندازه متن
+
من بندهٔ یاری که ملالش نبود
کانرا که ملالست وصالش نبود
گوئیکه خیالست و ترا نیست وصال
تا تیره بود آب خیالش نبود
من بندهٔ یاری که ملالش نبود
کانرا که ملالست وصالش نبود
گوئیکه خیالست و ترا نیست وصال
تا تیره بود آب خیالش نبود
غم را بر او گزیده میباید کرد وز چاه طمع بریده میباید کرد
خون دل من…
در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه
صد…

