لعلیست که او شکر فروشی داند (807)
-
اندازه متن
+
لعلیست که او شکر فروشی داند
وز عالم غیب باده نوشی داند
نامش گویم و لیک دستوری نیست
من بندهٔ آنم که خموشی داند
لعلیست که او شکر فروشی داند
وز عالم غیب باده نوشی داند
نامش گویم و لیک دستوری نیست
من بندهٔ آنم که خموشی داند
رندان همه جمعند در این دیر مغانه درده تو یکی رطل بدان پیر یگانه
خون ریزبک…
بر یاد لبت لعل نگین میبوسم آنم چو بدست نیست این میبوسم
دستم چو بر آسمان…

