صد بار ز سر برفت عقلم و آمد (751)
-
اندازه متن
+
صد بار ز سر برفت عقلم و آمد
تا کی ز می شیفتگان آشامد
از کار بماندم وز بیکاری نیز
تا عاقبت کار کجا انجامد
صد بار ز سر برفت عقلم و آمد
تا کی ز می شیفتگان آشامد
از کار بماندم وز بیکاری نیز
تا عاقبت کار کجا انجامد
باز فروریخت عشق از در و دیوار من باز بِبُرید بند، اشتر کین دار من
بار…
پنهان به میان ما میگردد سلطانی و اندر حشر موران افتاده سلیمانی
میبیند و میداند یک…

