چون صبح ولای حق دمیدن گیرد (642)
-
اندازه متن
+
چون صبح ولای حق دمیدن گیرد
جان در تن زندگان پریدن گیرد
حایی برسد مرد که در هر نفسی
بیزحمت چشم دوست دیدن گیرد
چون صبح ولای حق دمیدن گیرد
جان در تن زندگان پریدن گیرد
حایی برسد مرد که در هر نفسی
بیزحمت چشم دوست دیدن گیرد
در زیر غزلها و نفیر و زاری دردیست مرا ز چهرههای ناری
هرچند که رسم دلبریهاش…
در کام دل آنچه بود نفسم همه راند هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند
نفس بد…

