گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت (385)
-
اندازه متن
+
گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت
گفت ار بجهی کند غمم مستخفت
گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت
گفت از تلف منست عزو شرفت
گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت
گفت ار بجهی کند غمم مستخفت
گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت
گفت از تلف منست عزو شرفت
چند اندر میان غوغایی خوی کن پاره پاره تنهایی
خلوتی را لطیف سوداییست رو بپرسش که…
چونک جمال حسن تو، اسبِ شکار زین کند نیست عجب که از جنون، صد چو مرا چنین کند
…

