تُرُش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدهستم (1416)
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۴/۰۷/۸
-
اندازه متن
+
تُرُش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدهستم
ز افسونهاش مجنونم ز افسانهاش سرمستم
بتان بس دیدهام جانا ولیکن نی چنین زیبا
توی پیوندم و خویشم کنون در خویش درجستم
همه شب از پریشانی چنان بودم که می دانی
ولیک این دم ز حیرانی کریما از دگر دستم
از این حالت که دل دارد بگیر و برجهان او را
که من خاکی ز سعی تو ز روی خاک برجستم
چون ذره به رقص اندرآییم (1554)
چون ذره به رقص اندرآییم خورشید تو را مسخر آییم
در هر سحری ز مشرق عشق…
مولانا 
