آکادمی پلیکان

کلاغ به قصری اندیشید

- اندازه متن +

کلاغ به قصری اندیشید –
سنگ سردرش بر او فروریخت، استخوان هایش ماند.
کلاغ به اتوموبیلی پرسرعت اندیشید –
ستون فقراتش را بیرون کشید، و او را تهی و بی بازو وانهاد.
کلاغ به آزادی باد اندیشید –
و چشمانش تبخیر شد، باد صفیرکشید از بالای حوله ی ترکی.
کلاغ به دستمزد اندیشید-
و این خفه اش کرد، بُرشی بود فاسد نشده از معده ی مرده اش.
کلاغ به آن گرمی و نرمی که دور و دیر به یادش بود، اندیشید-
چشم بندی از ابریشم اش بست، بر تخته ای به سوی آتشفشان اش برد
کلاغ به هوشمندی اندیشید-
پیش رویش کلید را چرخاند و او از میله های بی ثمرش گریست.
کلاغ به بلاهت طبیعت اندیشید –
و درخت بلوط از گوش هایش رُست.
ردیفی از جوجه های سیاهرنگش آن بالا نشستند.
هم پرواز کردند.
کلاغ
دیگر نجنبید هرگز.

کتاب رمان شب‌های روشن
مصاحبه با فروغ فرخزاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
از من بپرس
×