آنقدر به نقطهای سفید خیره شدهام
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۳/۰۸/۲۰
-
اندازه متن
+
آنقدر به نقطهای سفید خیره شدهام
که سیاهی چشمهایم خاکستری شدهاند
دراز کشیدهام
روی تنم نقاشی میکنی
تنم به نقشهای بدل شده
وَ مثل کتاب اطلس
سنگینی جهان روی دوش من است
اگر غَلت بزنم
کوههایی که روی شانهام کشیدهای
به زمین میخورند وُ
لبپَر میشوند
تو برای کوههایت بغض میکنی
دست روی سینهام بکِشَم
جنگلی به خطر میافتد
تو برای درختانت بغض میکنی
بغض در گلوی تو
مثل اسفنج است
در ظرفی که به آن آب اضافه میکنند
آب میخورد و بزرگ میشود
مثل کرهی زمین
که اگر آب نخورده بود
کوچکتر بود
بغضهای تو
به جای کوهها و جنگلها
روی اندام من بزرگ میشوند
وَ من کتاب اطلسم
سنگینی بغضهای تو روی دوش من است
تکه خاک فشرده – وقتی نشسته بودیم
وقتی نشسته بودیم راه میرفتیم وقتی راه میرفتیم پرواز میکردیم همه چیز کنار تو جریان داشت حتا رودخانههای خشکیده میخروشیدند…
پوریا پلیکان 
