ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
فاخته مهر
(~. م) [ ع - فا. ] (ص مر.) کنایه از: مردم بی مهر و وفا.
فاخر
(خ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- نازنده، فخر کننده.
۲- (ص.) هر چیز گران بها و قیمتی.
فاخواستن
(خا تَ)(مص م.)بازخواستن، باز - خواست کردن.
فاخور
(خُ) (ص مر.) درخور، سزاوار.
فادج
(دَ) (اِ.) = فاذج: سنگی است زرد مایل به سفیدی و سبزی و رنگهای دیگر بر او ظاهر است. در قدیم آن را دافع همه سموم میدانستند؛ پادزهر کانی، فادزهر معدنی.
فادزهر
(زَ) (اِمر.) معرب پادزهر.
فادوسیدن
(دُ دَ)(مص ل.)دوسیدن ؛ چسبیدن، چسبیدن چیزی به چیز دیگر.
فار
[ فر. ] (اِ.) چراغ دریایی، فانوس دریایی.
فار
(رّ) [ ع. ] (اِفا.) گریزنده، فرار کننده.
فار
[ ع. ] (اِ.) موش.
فاراد
[ فر. ] (اِ.) واحد اندازه گیری ظرفیت الکتریکی.
فارج
(رِ) [ ع. ] (اِفا.) دورکننده اندوه، گشاینده غم.
فارد
(رِ) [ ع. قس. فرید ] (اِ). یکی از بازی -های هفتگانه نرد، دور اول از بازی نرد (در قدیم).
فارس
(رِ) [ ع. ] (ص.)
۱- سوار، اسب سوار.
۲- جنگاور، دلیر. ج. فُرسان و فوارس.
فارس
(رْ)
۱- (اِ.) قوم پارس که در جنوب ایران ساکن بودند.
۲- نام سرزمین پارس.
۳- (ص.) ایرانی.
فارس
(~.) (ص.) کسی که زبان مادری او فارسی باشد.
فارسی
(ص نسب.)
۱- پارسی، ایرانی.
۲- زبان مردم ایران. ؛ ~ امروز فارسی رایج زمان حال. ؛ ~ باستان زبان دوره هخامنشیان. ؛~ دَری زبان سدههای سوم تا ششم هجری و زبان رایج افغانستان. ؛ ~ ...
فارع
(رِ) [ ع. ] (اِفا.) بالا رونده.
فارغ
(رِ) [ ع. ]
۱- (اِفا.)دست کشنده از کاری.
۲- (ص.) آسوده، رها شده.
فارغ الاکناف
(رِ غُ لْ اَ) [ ع. ] (ص مر.)۱ - محل امن.
۲- آسوده خاطر.