ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
فربه کردن
(~. کَ دَ) (مص م.) پروراندن و چاق کردن (گوسفند و مانند آن).
فربهی
(فَ بِ) (حامص.) چاقی. مق لاغری.
فربی
(فَ) (ص.) فربه، چاق.
فرت
(فَ رْ) (اِ.) تار، تار جامه.
فرت فرت
(فِ تْ فِ) (ق.) = فرت و فرت: تندتند، به شتاب.
فرتوت
(فَ) (ص.) = فرتود: پیر، سالخورده و از کار افتاده.
فرتوک
(فَ) (اِ.) پرستو.
فرتی
(فِ رْ) (ق.) (عا.) به چابکی، به سهولت.
فرث
(فَ) [ ع. ] (اِ.) سرگین در شکنبه.
فرج
(فَ رَ) [ ع. ] (اِمص.) گشایش، گشایش در کار و مشکل.
فرج
(فَ رْ) (اِ.) ورج، ارج ؛ فره، شأن، شوکت، قدر.
فرج
(~.) [ ع. ] (اِ.)
۱- سوراخ، شکاف.
۲- عورت زن، آلت تناسلی زن.
فرجار
(فَ) [ ع. ] (اِ.) معرب پرگار.
فرجاری
(فِ) [ معر. ] (ص نسب.) پرگاری، دایرهای.
فرجام
(فَ رْ) [ په. ] (اِ.)
۱- پایان، انجام.
۲- نتیجه.
فرجام خواستن
(خا تَ) (مص ل.) تقاضای تجدی دنظر در حکم صادره از طرف قاضی یا دادگاه.
فرجام دادن
(~. دَ) (مص ل.) نک فرجام خواستن.
فرجامگاه
(~.) (اِمر.)
۱- گور، قبر.
۲- روز رستاخیز، قیامت.
فرجه
(فُ رْ جِ) [ ع. فرجه ] (اِ.)
۱- رخنه، شکاف ؛ ج. فُرُج.
۲- مهلت.
۳- فاصله زاویه میان دو صفحه.
فرجی
(فَ رَ) (اِ.) خرقه، نوعی لباس بلند.