ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
فرزانه
(~.) [ په. ] (ص.) دانشمند، حکیم. ج. فرزانگان.
فرزانگی
(فَ رْ نِ) [ په. ] (حامص.) دانایی، حکمت.
فرزجه
(فَ زَ جَ یا جِ) [ معر. ] (اِ.) آن چه زنان به خود برگیرند؛ شیاف، شافه، پرزه، پرزگ نیز گویند.
فرزد
(فَ رَ زْ دْ) (اِ.) سبزهای است بسیار تر و تازه و سبز.
فرزند
(فَ زَ) [ په. ] (اِ.) بچه آدم، پسر یا دختر.
فرزند خوانده
(~. خا دِ) [ په ] (اِمر.) پسر یا دختری که انسان او را به فرزندی خود قبول میکند.
فرزنگ
(فَ رْ زَ) (اِ.) نک فرسنگ.
فرزی
(فَ رْ) نک فرزین.
فرزین
(فَ رْ) (اِ.) مهره وزیر در بازی شطرنج.
فرزین بند
(~. بَ) (اِ.) مهرهای که پشتیبان وزیر (فرزین) باشد.
فرس
(فَ رَ) [ ع. ] (اِ.) اسب.
فرس راندن
(فَ رَ. دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)
۱- اسب راندن.
۲- کنایه از: جستجو کردن، تفحص کردن.
فرس ماژور
(فُ ژُ) [ فر. ] (اِ.) حالتی که شخص برخلاف میل مجبور به انجام یا ترک فعلی شود، قوه قهریه، زور و فشار به گونهای که نتوان از آن اجتناب کرد.
فرس نامه
(فَ رَ مِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) کتابی که از اسب، اندام و انواع آن بحث کند.
فرس نهادن
(فَ رَ. نَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) شکست خوردن، درمانده شدن.
فرسان
(فُ) [ ع. ] (اِ.) جِ فارس.
فرسای
(فَ) (ص فا.) در ترکیب به معنی فرساینده آید، به معانی ذیل ؛ الف - خسته - کننده، رنج دهنده. ب - محو کننده، نابود - کننده. ج - ساینده: گردون فرسای.
فرسایش
(فَ یِ) (اِمص.) فرسودن.
فرساییدن
(فَ دَ) (مص م.) فرسودن.
فرستادن
(فِ رِ دَ) (مص م.) روانه کردن، راهی کردن.