ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
فرهنجنده
(فَ هَ جَ دِ) (ص فا.) ادب کننده، تربیت کننده.
فرهنجه
(فَ هَ جِ) (ص.)
۱- با ادب.
۲- نیکو سیرت.
فرهنجیدن
(فَ هَ دَ) (مص م.)۱ - تربیت کردن، علم آموختن.
۲- خوشخو کردن.
فرهنجیده
(فَ هَ دِ) (ص مف.)تربیت شده، علم آموخته.
فرهنگ
(فَ هَ) [ په. ] (اِ.)
۱- علم، دانش.
۲- تربیت، ادب.
۳- واژه نامه، کتاب لغت.
۴- عقل، خرد.
۵- تدبیر، چاره.
فرهنگ نویسی
(~. نِ)(حامص.) شاخهای از ادبیات که به گردآوری، پژوهش، رده بندی و تعریف واژهها یک زبان یا یک رشته اختصاص دارد.
فرهنگستان
(~. گِ) [ په. ] (اِمر.) آکادمی، انجمن علمی فرهنگی.
فرهنگسرا
(~. سَ) (اِ.) مؤسسهای برای فعالیتهای فرهنگی مراجعه کنندگان که معمولاً دارای کتابخانه، سینما، تماشاخانه، موزه، میدانهای ورزشی و اسکانهای دیگر است.
فرهنگنامه
(~. مِ) (اِمر.)
۱- کتابی که شامل تعریف واژهها و معرفی اعلام است.
۲- دایره المعارف.
فرهنگی
(فَ هَ) (ص نسب.)
۱- با فرهنگ، اهل علم.
۲- معلم، کسی که با علم و فرهنگ سر و کار دارد.
فرهی
(فَ رَّ) (حامص.)
۱- دارای فره بودن.
۲- شوکت، جلال.
فرهیب
(فَ) (اِ.) فریب، نیرنگ.
فرهیختن
(فَ تَ) (مص م.) = فرهختن:
۱- ادب کردن، تربیت کردن.
۲- ادب آموختن، علم آموختن.
فرهیخته
(فَ تِ) (ص مف.) = فرهخته: ادب آموخته، دانش آموخته، دارای فرهنگ والا.
فرهیختگی
(فَ تِ) (حامص.)= فرهختگی: ادب آموختگی، علم آموختگی.
فرو
(فُ) (ص)
۱- پایین.
۲- به سوی پایین.
۳- به سوی درون یا ژرفا.
۴- دارای وضع یا حالت زیردست.
فرو
(فَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- پوستین، پوستین روباه.
۲- جامهای که از پوست جانوران سازند؛ ج. فِراء.
فرو
(فِ رُّ) [ فر. ] (ص. اِ.) ترکیبی است از آهن با کمترین مقدار اکسیژن مانند اکسید فرو (FeO) که گرد سیاه رنگی است که از تجزیه کربنات آهن در پناه هوا و یا احیای اکسید آهن بر اثر ئیدروژن ...
فرو آمدن
(فُ. مَ دَ)(مص ل.)۱ - پایین آمدن.
۲- به منزل کسی وارد شدن.
فرو آوردن
(~. وَ یا وُ دَ) (مص م.)
۱- پایین آوردن.
۲- به منزل کسی وارد کردن.