ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
قایمه
(یِ مَ یا مِ) [ ع. قائمه ]
۱- (اِفا.) مؤنث قایم.
۲- (اِ.) هر یک از دست و پای ستوران.
۳- نام زاویهای که از عمود شدن خطی بر خط دیگر به وجود میآید و اندازه آن ْ۹۰ میباشد. ج. قوائم.
قب
(قَ بّ) [ ع. ] (اِ.) پاره گریبان پیراهن.
قبا
(قَ) [ ع. قباء ] (اِ.) نوعی لباس بلند مردانه.
قبا زره زدن
(~. زِ رِ. زَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) سینه چاک کردن.
قبا کردن
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.) بریدن، چاک دادن.
قباارخالقی
(~. اَ لِ) [ ع - تر - فا. ] (ص مر.) دوره گردی که جامههای کهنه خرد و فروشد.
قباب
(قِ) [ ع. ] (اِ.)گنبد و هر بنای گرد. ج. قبه.
قبابستن
(~. بَ تَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)
۱- قبا پوشیدن و بستن دگمههای آن.
۲- آماده شدن، حاضر گشتن.
قباحت
(قَ حَ) [ ع. قباحه ] (مص ل.) زشتی، زشت شدن.
قباراسته
(قَ تِ) [ ع - فا. ] (ص مر.) (عا.) بازاری، کاسب.
قباسوخته
(~. تِ) [ ع - فا. ] (ص مر.) کنایه از: کسی که غم و اندوه خود را پنهان دارد و به خوشی و مسرت تظاهر نماید.
قباق
(قَ) [ تر. ] (اِ.) = قپاق. قپق. قبق. قاپوق: چوبی بلند و عظیم که در میان میدانها نصب کنند و بر فراز آن حلقهای از طلا یا نقره وضع نمایند و سواران از یک جانب میدان اسب دوانیده به ...
قبال
(ق) [ ع. ] (حراِض.) مقابل، برابر.
قباله
(قَ لَ یا لِ) [ ع. قباله ] (اِ.) سند.
قباله نهادن
(~. نَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) فهرست برداشتن، صورت برداشتن.
قبایح
(یِ) [ ع. قبائح ] (اِ.) ج. قبیحه.
قبایل
(قَ یِ) [ ع. قبائل ] (اِ.) جِ قبیله.
قبج
(قَ بَ) [ معر. ] (اِ.) کبک.
قبح
(قُ) [ ع. ] (اِمص.) زشتی، زشت بودن.
قبر
(قَ) [ ع. ] (اِ.) گور. ج. قبور.