ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
رش
(رَ شّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- آب پاشیدن.
۲- آب زدن به متاع برای سنگین شدن آن.
رش
(~.) (اِ.)
۱- بازو.
۲- واحد طول، از نوک انگشت میانه تا آرنج.
رش
(رَ) [ په. ] (اِخ.) نام روز هجدهم از هر ماه شمسی.
رش
(رُ) (اِ.) چشم غره، نگاه خشمگین.
رشاء
(رِ) [ ع. ] (اِ.) ریسمان. ج. ارشیه.
رشاد
(رَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) از گمراهی درآمدن، به راه راست رفتن.
۲- (اِمص.) راستی، رستگاری.
رشادت
(رَ دَ) [ ازع. ] (اِمص.) دلیری، شجاعت.
رشاش
(رَ) [ ع. ] (اِ.) آن چه از خون و اشک و آب و غیره بچکد.
رشاقت
(رَ قَ) [ ع. رشاقه ] (مص ل.) نیک اندام بودن.
رشت
(رَ شْ) (اِ.)
۱- آن چه که از جایی فرو میریزد، آوار.
۲- خاکروبه، گرد و غبار.
۳- مرکز استان گیلان.
رشت
(رُ شْ) (اِ.) روشنایی، فروغ.
رشتن
(رِ تَ) (مص م.) تافتن، تابیدن.
رشتن
(رُ تَ) (مص ل.) افروختن، تافتن.
رشته
(رِ تِ) (ص مف.)
۱- تافته تابیده شده.
۲- (اِ.) ریسمان.
۳- تار، نخ.
۴- فرقه، سلسله. ؛ ~ها را پنبه کردن کنایه از: نتیجه و حاصل کاری را از میان بردن.
رشته فرنگی
(~. فَ رَ) (اِمر.) ماکارونی.
رشته پلو
(~. پُ) (اِمر.) نوعی پلو که در آن رشته، گوشت و گاه کشمش یا خرمای سرخ کرده میریزند.
رشتی
(رَ)
۱- (ص نسب.) منسوب به رشت، از مردم رشت.
۲- آن چه که در رشت ساخته شود.
۳- (حامص.) فروتنی، خاکساری.
۴- (اِ.) آن که لجن پاک کند و خاک و خاکروبه برد.
رشح
(رَ شْ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) تراویدن آب.
۲- (اِمص.) تراوش.
رشحه
(رَ حِ) [ ع. رشحه ] (اِ.) آب، چکه.
رشد
(رُ شْ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) به راه راست رفتن، هدایت شدن.
۲- بالیدن، نمو کردن.
۳- (اِمص.) نمو، ترقی.