ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

زبانزد

(~. زَ) (ص مف.) معروف، مشهور.

زبانه

(زَ نِ) (اِ.)
۱- هر چیز که مانند زبان باشد.
۲- زبانه ترازو، زبانه قفل.

زبانه زدن

(~. زَ دَ) (مص ل.) مشتعل شدن.

زبانگیر

(~.) (ص فا.) جاسوس، سخن چین.

زبانگیری

(~.) (مص ل.) جاسوسی.

زبانی

(زَ) (ص نسب.) شفاهی.

زبانی

(~.) [ ع. جِ. زبنی یا زبنیه، از زبن به معنی رفع و برداشتن ؛ در فارسی مفرد گیرند ] (اِ.) وکیل دوزخ، موکل آتش ؛ ج. زبانیان.

زبانیه

(زَ یَ یا یِ) [ ع. زبانیه ] (اِ.) جِ زبنیه.
۱- سرکشان.
۲- مردم سخت و درشت.
۳- سرهنگان.
۴- بعضی از ملائکه را بدین نام خوانده‌اند به سبب آن که دوزخیان را به دوزخ رانند.

زبد

(زَ بَ) (اِ.) کف.

زبده

(زُ دِ) [ ع. زبده ] (اِ.)
۱- برگزیده از هر چیز.
۲- خلاصه.

زبر

(زَ یا زِ بَ)
۱- (حراض.) بالا، فوق.
۲- (اِ.) حرکت فتحه (-).

زبر

(زِ) (ص.) خشن، درشت.

زبر

(زُ بُ) [ ع. ] (اِ.) ج. زبور.

زبرتنگ

(اِمر.) = برتنگ: تنگی که بر بالای اسب بندند؛ مق. زیر تنگ.

زبرجد

(زَ بَ جَ) [ ع. ] (اِ.) سنگی است قیمتی که در جواهرسازی مورد استفاده قرار می‌گیرد که مهم ترین آن به رنگ سبز می‌باشد.

زبردست

(زِ بَ دَ) (ص.)
۱- توانا، زورمند.
۲- ماهر، حاذق.
۳- مافوق.
۴- بالای مجلس.

زبردستی

(~.) (حامص.) توانایی، مهارت.

زبرپوش

(زِ یا زَ بَ) (ص فا.)
۱- لحاف.
۲- بالاپوش، جبه.

زبرین

(زَ بَ) (ص نسب.) فوقانی.

زبزب

(زَ زَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- جانوری است شبیه به گربه.
۲- نوعی کشتی.