ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

زبل

(زِ بِ) (ص.) هوشیار، زرنگ.

زبنیه

(زِ یَ یا یِ) [ ع. زبنیه ] (اِ.)
۱- سرکش، متمرد.
۲- سخت، شدید.
۳- سرهنگ سلطان.
۴- هر یک از فرشتگان شکنجه ؛ ج. زبانیه.

زبور

(زَ) [ معر. ] (اِ.)
۱- نوشته، کتاب.
۲- نام کتاب حضرت داوود از پیامبران بنی اسرائیل.

زبون

(زَ) (ص.)
۱- ضعیف، درمانده.
۲- خوار، حقیر.

زبون گیری

(~.)(حامص.)
۱- ضعیف کُشی.
۲- ضعیف شمردن، خوار دانستن.

زبونی

(~.) (حامص.) بیچارگی، عجز.

زبیب

(زَ) [ ع. ] (اِ.) انگور خشک، انجیر، خرمای خشک.

زبیل

(زَ یا زِ) [ ع. ] (اِ.) زنبیل، سبد.

زج

(زَ) (اِ.) قره قروت.

زج

(زُ جّ) (اِ.) تیری که پیکان آن از استخوان یا عاج فیل و مانند آن باشد.

زجاج

(زُ) [ ع. ] (اِ.) شیشه.

زجاجه

(زُ جِ) [ ع. زجاجه ] (اِ.) پیاله بلور.

زجاجی

(زُ) [ ع. ] (ص نسب.) منسوب به زجاج، شیشه‌ای.

زجاجیه

(زُ یِّ) [ ع. زجاجیه ] (اِ.) مایع ژلاتین مانندی که بین عدسی و شبکیه قرار دارد.

زجر

(زَ) [ ع. ]
۱- (مص م.) منع کردن.
۲- راندن، طرد کردن.
۳- بانگ زدن.
۴- (اِمص.) نهی.
۵- (اِ.) شکنجه، آزار.

زجل

(زَ جَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) آواز خواندن.
۲- (اِ.) آواز.
۳- طرب، نشاط.
۴- نوعی شعر.

زجه

(زَ جِ) (ص.) زاج، زچه، زن زائو.

زحاف

(زِ) [ ع. ] (اِ.) هر تغییری در اصولِ افاعیل عروضی با کاستن یا اضافه کردن یک یا چند حرف.

زحام

(زِ) [ ع. ] (اِمص.) انبوهی، ازدحام.

زحف

(زَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) دور شدن از اصل.
۲- فرو افتادن تیر نشانه.
۳- (اِمص.) دوری.
۴- هر تغییر که در اصول افاعیل عروض داده شود.