ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
ساغری پوش
(~.) [ تر - فا. ] (ص فا.)پارچه - ای که کفل اسب را بپوشاند.
سافر
(فِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- سفرکننده. ج. سفره، سفار.
۲- رسول، سفیر.
۳- کاتب. ج. سفره.
۴- زن گشاده روی. ج. سوافر.
۵- اسب کم گوشت.
۶- فرشتهای که اعمال بندگان را نگاه میدارد.
سافل
(فِ) [ ع. ] (ص.)
۱- فرود، پایین.
۲- فرومایه، پست. جِ سفله.
سافله
(فِ لَ) [ ع. سافله ] (اِ.) مقعد.
ساق
[ ع. ] (اِ.)۱ - از زانو تا مچ پا.
۲- تنه درخت.
۳- پایین هرچیز.
ساق
[ تر. ] (ص.) سالم، بی عیب.
ساقب
(قِ) [ ع. ] (ص.)
۱- نزدیک.
۲- دور (اضداد.)
ساقدوش
(قْ) [ تر - فا. ] (اِ.) کسی که شب عروسی دوش به دوش داماد حرکت میکند.
ساقط
(قِ) [ ع. ] (ص.)
۱- فرودافتاده.
۲- فرومایه، ناکس.
ساقط شدن
(~. شُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)
۱- افتادن.
۲- حذف شدن.
ساقط کردن
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)
۱- افکندن.
۲- کسی را از شغل خود برکنار کردن.
ساقه
(قِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- اندامی از گیاه که برگها و جوانهها و میوهها روی آن قرار میگیرند.
۲- پایه، اساس.
ساقه
(قَ) [ ع. ساقه ] (اِ.) دنباله سپاه.
ساقور
[ ع. ] (اِ.)
۱- گرمی، حرارت.
۲- آهنی که با آن چارپایان را داغ کنند.
۳- نوعی زخم و جراحت.
ساقی
[ ع. ] (اِفا.) کسی که آب یا شراب به دیگران دهد.
ساقی نامه
(مِ) [ ع - فا. ] (اِ مر.) نوعی مثنوی در بحر متقارب که در آن شاعر ساقی را مخاطب قرار میدهد و به بی ثباتی و ناپایداری این جهان اشاره میکند.
سال
[ په. ] (اِ.)
۱- مدت زمان گردش زمین به دور خورشید که برابر است با ۱۲ ماه یا ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه و ۴۶ ثانیه.
۲- سن، عمر.
۳- زمانه.
۴- تاریخ. ؛ ~ هجری شمسی ...
سال
[ فر. ] (اِ.) اطاق بزرگ، تالار.
سال دادن
(دَ) (مص ل.) به یاد مرده یک سال پس از مرگ او اطعام کردن.
سال زده
(زَ دِ یا دَ) (ص مف.) (عا.)
۱- آفت - دیده، آسیب دیده (محصول).
۲- درختان میوهای که بار نداده باشند.