ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
سبنج
(س بَ) (اِ.) چوبی دراز که بر یک سر آن گاوآهن نصب کنند و سر دیگر آن را بر یوغ بندند و زمین را شیار کنند؛ چوب قلبه.
سبو
(سَ) (اِ.)
۱- کوزه سفالی.
۲- ظرف شراب.
سبو شکستن
(سَ. ش کَ تَ) (مص ل.)
۱- نومید شدن.
۲- اظهار عجز کردن.
سبوح
(سُ بُّ) [ ع. ] (ص.) خدای تعالی (زیرا او را تسبیح گویند.)
سبوکش
(~. کِ) (ص فا.)
۱- شرابخوار.
۲- کسی که کوزه شراب را حمل میکند.
۳- مجازاً، بنده، اسیر.
سبک
(سَ بُ) [ په. ]
۱- (ص.) کم وزن.
۲- چست، چالاک.
۳- شخص بی وقار.۴ - مجرد.
۵- (ق.) زود، بی درنگ.
۶- سبکبال، بی غم.
سبک
(سَ بْ) [ ع. ]
۱- (اِ.) طرز، شیوه.
۲- روشی خاص که هنرمند ادراک و احساس خود را بیان میکند.
۳- (مص م.) فلز ذوب شده را در قالب ریختن.
سبک خیز
(~.) (ص فا.) تیز و تند.
سبک داشتن
(~. تَ) (مص م.)
۱- خوار شمردن.
۲- (مص ل.) مسامحه کردن.
سبک دست
(~. دَ) (ص مر.)۱ - ماهر.
۲- تر - دست.
۳- خوش یُمن.
سبک روح
(~.) [ فا - ع. ] (ص مر.)
۱- خوشحال، خندان.
۲- بی تکلف، بی تکبر.
۳- چست، چالاک. (?(سبکسار (~.) (ص مر.)
۱- خوار، فرومایه.
۲- بی وقار.
۳- بی خرد.
سبک سایه
(~. یَ یا یِ) (ص مر.) کنایه از: زودگذر.
سبک سنگ
(~. سَ) (ص مر.)
۱- بی وقار.
۲- بی قیمت.
سبک سنگین کردن
(~. سَ. کَ دَ) (مص مر.) (عا.) سنجیدن، تأمل کردن.
سبک شناسی
(سَ. ش) [ ع - فا. ] (اِمر.) جنبهای از ادبیات که به بررسی و مطالعه در سبک شاعر و یا نویسندهای معین یا آثار ادبی یک دوره تاریخی میپردازد.
سبک عنان
(~. عِ) [ فا - ع. ] (ص مر.) تندرو.
سبک لقا
(~. لِ) [ فا - ع. ] (ص مر.)گشاده - رو، بشاش.
سبک مغز
(~. مَ) (ص مر.) سبکسر، سفیه، سبک عقل، کم خرد.
سبک کار
(~.) (ص فا.) چالاک.
سبکبار
(~.) (ص مر.)
۱- سبک وزن.
۲- مجازاً، فارغ، آسوده.