ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
شرطی
(شُ) (ص نسب. اِمر.) گروهی از برگزیدگان اعوان حاکمان و والیان ؛ ج. شرط
شرع
(شَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- دین.
۲- روش آیین.
شرعت
(ش عَ) [ ع. شرعه ] (اِ.)
۱- شریعت، سنت.
۲- مثل.
۳- راهی که به سوی آب رود.
۴- عادت.
شرف
(شَ رَ) [ ع. ] (اِمص.)
۱- ارجمندی، بزرگواری.
۲- بلندی نسب.
۳- آبرو، عرض.
۴- قوت کوکب در برج و درجهای از فلک.
شرفاء
(شُ رَ) [ ع. ] (ص. اِ.) جِ شریف ؛ بزرگان، نجیبان.
شرفاک
(شَ) (اِ.) صدای پا.
شرفه
(شَ فِ) (اِ.)
۱- صدای پا.
۲- مطلق آواز.
شرفه
(شُ فَ) [ ع. شرفه ] (اِ.) کنگره دیوار، کنگره قصر. ج. شُرُفات.
شرفیاب
(شَ رَ) [ ع - فا. ] (ص فا.)
۱- کسی که به شرف و افتخاری نایل آید.
۲- آن که به فرصت بزرگی میرسد.
شرفیابی
(~.) [ ع - فا. ] (حامص.)
۱- نیل به شرف و افتخار.
۲- به خدمت بزرگی رسیدن. شرق (شَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) برآمدن آفتاب.
۲- (اِ.) جای برآمدن آفتاب.
۳- یکی از جهات چهارگانه، مقابل غرب.
۴- روشنی آفتاب.
۵- سپیدی.
۶- ...
شرم
(شَ) [ په. ] (اِ.)
۱- آزرم، خجلت.
۲- ناموس.
۳- آلت تناسلی.
شرمسار
(~.) (ص مر.)خجل، شرمنده، منفعل.
شرمنده
(شَ مَ دِ) (ص مر.) خجل، شرمسار، شرمگین.
شرمگاه
(~.) (اِمر.) آلت تناسلی (مرد یا زن.)
شرمگین
(~.) (ص مر.) خجل، شرمنده.
شرنگ
(شَ رَ) (اِ.)
۱- سمُ، زهر.
۲- هر چیز تلخ.
۳- حنظل.
شره
(شَ رَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) حریص شدن.
۲- (اِ.) حرص، آز.
شره
(شَ رِ) [ ع. ] (ص.) حریص، میل فراوان، طمع.
شرو ور
(ش رُُ وِ) (اِمر.) (عا.) سخنان مزخرف و بیهوده.
شرود
(شُ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- رمیدن.
۲- طلب حق باشد به خلاص از آفات و حجاب و بی قراری اندر آن که همه بلاهای طالب از حجاب افتد.