ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

شهرآشوب

(~.) (ص فا.)
۱- دارنده جمال و زیبایی بسیار که در حسن و جمال فتنه شهر باشد.
۲- یکی از آهنگ‌های موسیقی.

شهربانی

(~.) (حامص. اِمر.) اداره‌ای که وظیفه آن حفظ امنیت شهر و استقرار نظم و تعقیب بزهکاران است و آن تابع وزارت کشور است، نظمیه.

شهربند

(~. بَ)
۱- (اِمر.) دیوار دور شهر.
۲- زندان.
۳- (ص مر.) زندانی.
۴- کسی که در محاصره افتاده باشد.

شهرت

(شُ رَ) [ ع. شهره ]
۱- (مص ل.)آشکار شدن.
۲- معروف گردیدن.
۳- (اِمص.) معروفیت.

شهرتاش

(شَ) [ فا - تر. ] (ص مر.) همشهری.

شهردار

(~.) [ په. ] (ص فا.)
۱- نگه دارنده شهر.
۲- رییس شهرداری.

شهرداری

(~.)
۱- (حامص.) عمل و شغل شهردار.
۲- (اِمر.) اداره‌ای از توابع وزارت کشور که در هر شهر برای پاکیزه نگاه داشتن خیابان‌ها و کوچه‌ها و پارک‌ها و تأمین روشنایی و تقسیم آب و احداث پارک‌ها و خیابان‌ها تحت نظر انجمن شهرو ...

شهرستان

(شَ رِ) [ په. ] (اِمر.)
۱- شهر بزرگ با توابع آن.
۲- هر یک از تقسیمات اداری استان که خود به چند بخش تقسیم می‌شود و زیر نظر فرماندار اداره می‌شود.

شهره

(شُ رِ) (ص.) مشهور، نامی، نامدار، معروف.

شهروا

(شَ) (ص.)۱ - پولی که ارزش حقیقی آن کمتر از ارزش رسمی آن بوده.
۲- زر ناخالص.

شهرود

(شَ) (اِمر.)
۱- سازی بود سیمی شبیه به عود.
۲- نوایی از آهنگ‌های قدیم.

شهروند

(شَ وَ) (اِ.)
۱- کسی که در شهر زندگی می‌کند.
۲- اهل یک شهر یا یک کشور.

شهرک

(شَ رَ) (اِمصغ.)
۱- شهر کوچک.
۲- مجموعه مسکونی دارای تأسیسات شهری (آب، برق، خیابان، فروشگاه)، که خانه‌ها، ساکنان یا مساحت کمی دارد و از لحاظ اداری بخشی از یک شهر به شمار می‌رود.

شهریار

(شَ) [ په. ] (اِمر.)
۱- فرمانروای شهر.
۲- پادشاه.
۳- از نام‌های پسران.

شهریده

(شَ دَ یا دِ) (ص مف.)
۱- پراکنده.
۲- پهن و پخش گردیده.

شهریه

(شَ یَّ) [ ازع. ] (اِ.) پولی که بابت خدمتی پرداخت می‌شود.

شهریور

(شَ وَ) [ په. ] (اِمر.)۱ - ماه ششم از سال شمسی.
۲- نامِ روز چهارم از هر ماه شمسی.
۳- نام فرشته‌ای در دین زرتشت.

شهریورگان

(~.) (اِمر.)جشنی که در شهریور روز «چهارمین روز ماه شهریور» در ایران باستان برگزار می‌گردید.

شهسوار

(شَ سَ) (اِمر.) سوار دلیر و چالاک.

شهلا

(شَ) [ ع. ] (ص.) مؤنث اشهل، زنی که چشمش سیاه مایل به کبود و زیبا باشد.