ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

عزایم

(عَ یِ) [ ع. عزائم ] (اِ.) ج. عزیمه.
۱- اراده ثابت و محکم.
۲- افسون‌ها و دعاهایی که بر بیماران برای شفا یافتن می‌خوانند.

عزب

(عَ زَ) [ ع. ] (ص.) مرد یا زن تنها و مجرّد. ج. عزاب.

عزب خانه

(~. نِ) [ ع - فا. ] (اِمر.)
۱- خانه - ای که چند مرد مجرد در آن زندگی می‌کنند.
۲- جایی که مردها با زن‌ها رابطه نامشروع برقرار می‌کنند.

عزت

(عِ زَّ) [ ع. عزه ]
۱- (مص ل.) سربلند شدن، گرامی شدن.
۲- (اِمص.) سربلندی، سرافرازی.

عزراییل

(ع) [ معر. ] (اِ.) ملقب به ملک الموت فرشته مرگ و یکی از چهار ملک مقرب نزد مسلمانان. ؛~ را جواب کردن کنایه از: بیمار بدحالی که رو به بهبودی رفته باشد.

عزل

(عَ زْ) [ ع. ] (مص م.) برکنار کردن، از کار بازداشتن.

عزلت

(عُ زْ لَ) [ ع. ] (اِمص.) گوشه نشینی.

عزم

(عَ زْ) [ ع. ]
۱- (مص ل.)قصد چیزی کردن، دل بر چیزی نهادن.
۲- (اِمص.) اراده، قصد.

عزوبت

(عُ بَ) [ ع. عزوبه ] (اِمص.) مجردی، بی همسری.

عزی

(عُ زّا) [ ع. ] (اِ.) یکی از دو بت معروف طایفه قریش (عرب) در عهد جاهلیت و دیگری «لات» نام داشته و اعراب بت پرست آن‌ها را دختران خدا می‌دانستند.

عزیز

(عَ) [ ع. ] (ص.)
۱- گرامی، محبوب.
۲- ارجمند، بزرگوار.
۳- کمیاب، نادر.

عزیزدردانه

(~. دُ نِ) [ ع - فا. ] (ص مر.) مورد علاقه و توجه بسیار پدر و مادر و خویشاوندان، عزیز کرده.

عزیمت

(عَ مَ) [ ع. عزیمه ]
۱- (مص ل.) قصد کردن.
۲- در فارسی به معنای سفر کردن، حرکت کردن.

عزیمت کردن

(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)
۱- قصد کردن.
۲- حرکت کردن.

عساکر

(عَ کِ) [ ع. ] (اِ.) جِ عسکر؛ لشکرها.

عسجد

(عَ سْ جَ) [ ع. ] (اِ.) زر، گوهر.

عسر

(عُ سْ) [ ع. ] (اِمص.)۱ - سختی، دشواری.
۲- تنگدستی، فقر.

عسرت

(عُ سْ رَ) [ ع. عسره ] (اِمص.)
۱- تنگی، سختی.
۲- تنگدستی، بی چیزی.

عسس

(عَ سَ) [ ع. ] (اِ.) جِ عاس ؛ شبگردان، پاسبانان. ؛~ مرا بگیر کردن کنایه از: با رفتارهای عمدی، خود را لو دادن و گرفتار کردن.

عسعس

(عَ سْ عَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) تیره و تاریک شدن.
۲- (اِ.) گرگ.